تبليغاتX
برای او.گشت و گذار.خیرات میکنم


برای او.گشت و گذار.خیرات میکنم

    قرار ما دورترین درخت باغ آلبالو *

کی چشم میذاره؟

مثل همیشه من!

پیدات می کنم حتی زیر بارون

 

 

نه

تو چشم نذار

من قایم شدن بلد نیستم...

 

بیا دوباره بچه باشیم**

 

  ----------------------------------------

 *الکی سوت می زنی! پایین نمیام

**عاشق پنجشنبه ها بودم چون زنگ می زدی...نه سوت

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

    

   راست می گفتی که خاطرات رو نباید قاب گرفت . راست می گفتی حضور مهمه!

تو چقدر راست می گفتی...

راست می گفتی احساس پس انداز کردنی نیست! 

کی پس انداز کردن رو یادم داد ؟ ...

تو صبور نیستی...خود خود  صبوری هستی!

ممنون.

 

I miss you bringing me cups of tea in the mornings

 

 

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

من روان دائم یک دوست داشتنم

 

امسال سال عجیبیه! مثل قبل نیست

یه حس غریبی اومده سراغم. مهر واسم یه بوی دیگه داره ...

عادت نه....یه جور اراده!

صرف بودن نیست،زندگی کردنه.

 

      من چه سبزم امروز و      چه اندازه تنم هوشیار است

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

بارون رو دوست دارم هنوز
چون  ...   تو رو یادم میاره

نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

پیک نیک.خواب بعد از ظهر کنار رودخانه.شنا می کنیم.پای می کوبیم.برام کفش می خری.          روزنامه می خونیم.ویترین دید می زنیم.سوار ماشین می شیم.حواسمون به ساعت هست.روی تخت همه جا رو می گیری.هولت میدم.ملحفه رو صاف می کنم.اپرا مکبث می بینیم.کج خلقی می کنم.باغ وحش می ریم.بستنی می خوریم.ادم ها را نگاه می کنیم.وقتی ناراحتی تنهایت نمی گذارم.حوصله ام سر می رود.اخم می کنم.می خندی.ریشت رو می زنم.دوستت رو می بینیم.لباست رو اتو می کنم.ساعت رو کوک می کنم.زیر پتو گریه می کنم.از خواب بیداار میشی.چشمام رو پاک می کنی.چمدونم رو می بندم.کتکم می زنی.بادوم زمینی می خوری.افتخاری گوش میدم.برام مدد رنگی می خری.قهر می کنم.اشتی میکنم...

 

   یه فرصته ۱ ساعته. همین.

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط آنیتا| |

بعد از ظهری که پایان گرفت...

چه دوزخی ست شب!!

 

زمان ! چه بی رحمانه جاودان بودن هر چیز را نفی میکند...

----

خواب دیدم رفتی...

اسمش میشه رویا؟!!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

      چرا هیچ حرفی نداریم؟

چرا تو خوبی، پاکی ،مهربونی، ایده الی ولی من باهات حرفی ندارم؟

 

(یکی بگه چقدر باید بگذره تا آدم بوی تن کسی که دوست داشته رو یادش بره؟)

 

جاذبه از تو ،دافعه از من... چه خیالیه؟

 

                       کاش خودت بری!!

 

پ.ن : بهترین راه اینه که هیچ عکس دو نفره ای نباشه

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

ما بدهکاریم

به کسانی که

صمیمانه

از ما پرسیدند:

معذرت می خواهم!

چندم مرداد است؟

و نگفتیم...

چون که مرداد گور عشق دل ما بوده ست!

 

بدرود!

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

من تو را عاشقم نه خاطراتت را

 

روزنامه ها رو پاره می کنم و تو مثل ابوالهول با لیوان آب وایسادی بالا سرم/نقطه/

من قرص نمی خورم ! /نقطه/

 

اصرار می کنی برم بخوابم ـ رو تخت خواب پر قویی که تا حالا یک شبم با هم روش نخوابیدیم ـ

چه با مزه !!/نقطه/

 

صدای تلفن میاد ـ مثل هر شب ـ /نقطه/

"  عزیزم ، زندگی ، عشق من "

خوش بینانه که فکر می کنم از اون سمت صدای زن نمی شنوم

۳/ نقطه/

 

 

امشب اما

مثل هر شب نبودی

به هر حال

خیلی وقت بود مرده بودی!

/نقطه/

 

نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

قسم می خورم حتی بهشت نمیرم اگه مامانم اونجا نباشه...

 

 

بر میگردم

با چشمانم

که تنها یادگار کودکی منند...

ایا مادرم مرا خواهد شناخت؟!

 

        تولدم مبارک

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

دیوانه می کند این صدای قل قل قلیان از آشپزخانه خالی

این صدای سوت از کوچه ی بی عابر  زیر پنجره

 

امروز بیش تر از هر وقت دیگر محتاجیم به کسی که برگ برگ دفتر زندگی را املا کند

کسی دیگر...بهتر

کار یکی از همین جمعه هاست...

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط آنیتا| |

ما تماشاچیانی هستیم

که پشت در های بسته مانده ایم

دیر آمدیم!

خیلی دیر...

پس به ناچار

حدس می زنیم،

شرط می بندیم،

شک می کنیم...

و ان سو تر

در پشت صحنه

بازی به گونه یی دیگر ادامه دارد

 

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

   تا مذهب و اعتقاد پاک است مرا              از طعنه ی نا اهل چه باک است مرا؟

 

بگو...هرچی می خوای بگو.

بیچاره !

این کارها می دونی واسم حکم چی  داره ؟

جایزه رنج با تو بودن!!

حالا بشین  افکار ذهن مریضت رو واسه مردم تشریح کن

منم اینجا لذت می برم

نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

من نمی تونم به دنیای عکس ها...صداها و موج ها عشق بورزم...

 

لبریز گفتنم نه نوشتن.باید که اینجا...روبروی من بنشینید و گوش کنید.

 

کاش این SMS لعنتی واسه همیشه اینجا قطع بود.

 

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت           شیر خدا و رستم دستانم ارزوست

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط آنیتا| |

واقعا یه موقعی چقدر این شعر فروغ به دادم رسید

    لعنت خدا به من اگر بجز جفا

   زین سپس به عاشقان با وفا کنم

    پست ۲۰ فروردین پارسال

ولی  جنایتی که بتونه اون چیزی که تو دلم مونده رو  خاموش کنه که هنوز  ابداع نشده!

 

حالم داره از همه ی این اطرافیانم که خودشون رو پشت این عرف کثیف قایم می کنن بهم می خوره...حتی دیگه حالم از تو هم داره بهم می خوره.با اینکه خیلی وقته با فقدانت روبرو شدم!

 

"ازموده شده است زخم سالخوردگی درمان نمی پذیرد...هرگز"

نمی خوام این روزا بگذره خدیاااااااااااااا یکی بفهمه...یکی حداقل یه کوچولو بفهمه.

 

نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

چقدر جدیدا مژه هایم می افتند

چقدر جدیدا ارزو می کنم

و چقدر تر  ارزوهایم بر اورده نمی شوند!

راستی...جدیدا دلم بیشتر هوای دستانت را دارد!!

نه فکر کنی دلتنگ شده ام از روزهای نبودنت...

دلم تنها به "ساعت ۹ پنجشنبه ها" عادت کرده است...!

 

Don't take it Seriosly

 

گفتی نه اهل رفتنی ،نه اهل دل شکستنی(گفتم باید بنویسمش)

نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

سوت اواره ی مردی در شب

سوت اواره ی مردی در شب

سوت اواره ی مردی در شب

سوت اواره ی مردی در شب

سوت اواره ی مردی در شب

سوت اواره ی مردی در شب

 

دریا را عشق است

با شوخی جزر و مد هایش

که خیس میکند دامن خاطرات بی ازار را

 

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

هیچی هیچی هیچی از اولین تیر ...اولین شب ۱۷ تیر کم نشده

و تو هنوز همونی....

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

سهم من از تو

شاید همان ستاره ای بود

که چون نگاهم کردی

به زمین افتاد

دلم می خواست

باران ستاره بر من بباری...

پنداشتی شاید...حیف است

حیف است ستاره ها زیر پا بمانند...

از ناشناسی.

 

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط آنیتا| |

اضطراب

اضطراب

این است حقیقت ان چه که ما حیاتش می نامیم!

...

به بعثتی نو نیازمندیم

و پیام اورانی نو تر

 

 

اروین منظورم رو اشتباه فهمیدی ولی این حرفایی  که زدی رو قبول ندارم

کشور ما عقب موندست چون من و تو عقب مونده ایم

اینا خر می بینن و سوارش میشن...مردم چوب خریت هاشون رو می خورن

تو و کلا هیچ کسی حق نداره جای نسل بعدی تصمیم بگیره.همون شهدایی _که میگی_  جای ما تصمیم گرفتن.

هیچ وقت ارمان شهر و مدینه فاضله تشکیل نشده و نخواهد شد تا روز موعود.

اینا رو نمیگم که بگم دولت رو تایید می کنم .ولی کاری که سیر افقی داشته باشه رو تایید نمی کنم.

فعلا مردم حق خودشون رو نمی خوان.حق کسایی رو می خوان که خیلی بیش تر از حقشون خوردن!

البته اگه تو بخوای الان اینجا جواب بدی کارمون می کشه به جبهه گیری . تجربه میگه منظور من وقتی نوشته میشه بر عکس تعبیر میشه

در نتیجه منو نزن

 

اه مهفام کاش اسم دایی رو نمی اوردی

 

نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

وقتی ما امدیم

اتفاق، اتفاق افتاده بود!

حالا

هر کس

به سلیقه خود چیزی می گوید

و در تاریکی گم می شود!

 

می خوام بالا بیارم وقتی هر گوساله ای (مثل تو) راجع به سیاست حرف می زنه!!

واقعا نمی فهمم چرا تمومش نمی کنید

 

(اتش زبانه می کشد!  در چارچوب خانه یی ، و زنی نمی گرید...بر هف هف مدام سیگار شوهرش)

 

                                                "ماه کتف بسته مرده است"

 

نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

قسم به روزهای با طراوتی که ندیدم

قسم به صداهای دلنشینی که نشنیدم

قسم به گلهای رنگارنگی که  نبوییدم

قسم به سوال هایی که هرگز نپرسیدم...

                  

 تو که گفتی "این عشق از یاد هر دومون میره"

عجب بازی غریبی...هر زمان که از کنارت می گذرم ناشناسی

من از این بازی خسته ام!!

پس چرا همه جا بوی تو داره؟!

نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

من مثل کودکی نشسته ام

تا همبازی قصه ها و غصه هایم را

انتظار بکشم

نیامده است

اما می اید

من ایمان دارم

او هنوز دلش برای اخرین نوازش

اخرین بوسه های مهربان

اخرین مهربانی ها تنگ است

حالا...

من

من و شاید کمی باران

زیر پلک های خیس ابر کز کرده ایم...

 

 

لعنت به من که حرمت صدای مردانه ات را ...

نوشته شده در سه شنبه 2 تیر1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

وااااااااااااااااااااااااای بلاخره این امتحانا با خوبی و خوشی تموم شد 

راستی با مهفام رفتیم مهد مژده یه عالمه بچه ...همون نمایش همون سرود همون معلم و همون مدیر وقتی نیلوفر میلادم اومدن دیگه حسابی حالم خراب شد...۱۱ سال بزرگ شدیم رفت

از همه بدتر بعدش دیدن پارک خوارزم و خیابون سپهر و سیمای ایران بود شروع مصیبت زندگیم!!

مرحم گریه های من...به کی داری فکر می کنی!?

فقط خاک بر سر این شاهین کنم که اخر این ریاضی رو با نمره ۴ افتاد و گند زد به تابستون گند کارنامه ترم اولشم جلو بابا ش درومد 

وای وای اصلا دلم نمی خواد این دو هفته بگذره

تو  با خونسردی....

اخ جون مسافرت.من می خواستم...

 

نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

نیمی خواب  نیمی بیدار   نیمی انسان....

گریه ها و خنده ها    بال های پرنده ها    هرچه بود و هرچه هست     لحظه های بی شکست

کدام سیب بوی دهان تو را دارددددددد! ! دست های کوچک من و ملکوت

چراغ اتاقم خاموش نمی شود   هیچ خاطره ای فراموش نمی شود   

نیمی سلام   نیمی  بدرود        دیشب باز از تو سرودم...

نیمی اواز  نیمی سکوت  نیمی سوت و کورم  و همواره از تو دورم    

 

یک دریچه کافیست....تو چکاوک بهار....اتش اتش اتش

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 9 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

از کنار هم می گذریم...

زیر باران های تند بهاری

در خیابان های خیس که بوی خاطرات مشترک دارند

با چشم هایی کور

با دست های مثل همیشه سرد

بی انکه بشناسی ام

بی انکه بشناسمت...

 

خوشحالم که اینجا رو نمی خونی...

واااای جوابای سنجش خیلی خوب بود امیدوارم همینجوری پیش بری و برممسافرتم خوش بگذره ایشالااصلا فکر کن نگذره...

راااااااااااااااااااااااااستی...

                                             if I close My Eyes... و این حرف هاااااااا

وای طاها همین الان یه چیز بامزه ای گفت... اصفهان یا پارک شفق! فرقی نداره با هم

 

نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

       به نظرم لباس دامادی بیشتر بهت میاد! بدجوری شبیه نقاشی هامون شدی. همونایی که ردیف می کردیم کنار دیوار.

یادم نمیاد این دختر خانم رو جایی دیده باشم!!

حتی وقتی که از رو جوب های گلها می پریدیم!

سرم رو بر می گردونم...داره غروب میشه!

غروب ! خط داغ !  چایی ! میز شیشه ای! من! تو!

حالا عکست با عکس یه نفر دیگه تو اینه افتاده!

خندم می گیره...

می خندم...می خندم...

از خندم خندت می گیره نه از حرفی که زدم!!

یه لحظه بر میگردی نگاهم می کنی و میزنی زیر خنده!! مثل همیشه همه چیز رو خراب می کنی!!

                                  همیشه لحظه های اخر...!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

دیگر به رنگ پوستم،به زبانم فکر نمی کنم...

و این که ازچه نژادی هستم!

به جاذبه فکر نمی کنم و نه به دفعه!

به حافظه گربه ها فکر نمیکنم...

و نه به خیابان ها!

 

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

یه نفر میاد که من منتظر دیدنشم...یه نفر میاد که من تشنه ی بوییدنشم

اخ جون جمعه

 

مالیاااااااااات من .... مالیااااااااااااات من...مالیاااااااااااااات من...

نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط آنیتا| |

وقتی تو یه خونه نظام سوسیالیستی و مالکیت عمومی و این کوفت و زهرمارا باشه،همه از زیر سیگاری همدیگه استفاده می کنن...

اونوقته که ـ به قول اون یارو ـ دلت می خواد "توتون بالا بیاری"!!

 

این همه نفی...

تنها درد جهان !! مترسک ها خوب می فهمند...

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط آنیتا| |


Design By : Night Skin